علیرضا یه ساله شد
علیرضای عزیزم
پارسال این موقع ساعتهای آخری بود که من و تو یکی بودیم
این موقع ها بود که اومدی تو دنیای ما و دنیای ما شدی
و حالا بعد یکسال من حس و حال همون شب رو دارم
تو این لحظه تو به دنیا اومدی
و من تنها آرزوم در آغوش کشیدن و بوییدن و بوسیدن تو بود
نمیدونم چقدر طول کشید که تو رو تو بغلم بذارن
یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه
فقط میدونم اون انتظار از 9 ماه انتظارت سخت تر بود
وقتی صورتتو روی صورتم گذاشتن اونقدر نرم بود که هنوز اون نرمی یادمه
اون لحظه گذر از یک حس مبهم بود
حسی که تو این یک سال شب بیداریاش، استرسهاش، محدودشدناش
و همه از خود گذشتناش با یه لبخند صبحگاهیت یادم میره
تولدت مبارک عزیز دلم
عکسات تو حیاط بابا رضا




علیرضا جوونم چون هماهنگ کردن مهمونا سخت بود فعلا تولد
نگرفتیم تا انشالله تو عید
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


علیرضا یه ساله شد
